از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران وای باران
آنان که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند .
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را ندیدند
چون موتکف کعبه شدند از سر تکلیف .
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
. که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ ؟
(( آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند ))

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
یک گل کاشته باشم..!!"
خداجانم ............
میدونم از تو چشمام همه چیز رو می خونی.....
خدا ........... خوب من بلد نیستم!!! بلد نبودن که گناه نیست. هست؟
اما خودت خوب می دونی که چه قدر برام مهم بدست آوردنش!
خودت راهشو نشونم بده .............
خودت کمک کن..... اگه تو اراده کنی میشه ......... وگر نه.............
من صورتم و ز خود ندارم خبری
نقاش تویی عیب مرا بیرون کن
احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان
کردند.
اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت
تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”
عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”
پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”
شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدايي شنيد:
” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”
صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
ناجي به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
” چه کسي به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”
نمي دانم از روز هاي نبودنت بگويم ..يا از شب هايي كه تنها سرگرمي سردي لحظه هاي خالي ام گوش سپردن به قصه گوي خاطراتت مي شد....
عزيز و دوست داشتني بودي...شايد هنوز هم باشي....شايد هم نه......
هنوز به خاطر دارم روزي را كه از من خواستي به خاطر دوست داشتنت از تو بگذرم.....ومن با تمام سختي از توگذشتم تا بداني دوستت دارم......
و امروز چه زيبا نديدن صدايت عادت ساده اي است براي لحظات گذرايم.....باورت مي شود تو نيستي و من شادم....تو نيستي و من مي خندم...باورت مي شود تو نيستي و من هنوز به عادت قديمم هر صبح با هواي اميد نفس مي كشم...نه اميد دوباره ديدنت...اميد بي تو زيستن اما شاد بودن.....
حال من خوب است .....خوب تر از قبل...خوب تر از هميشه...اين روز ها فهميده ام كه بدون تو هم دنيا زيباست...از كنون تا هميشه....
اميدوارم حالا فهميده باشي كه روزي كه رفتم دوستت داشتم...اين زيبا ترين دليل بود....
فقط میتونم اینو بهت بگم که آدما باید چشاشونو بیشتر باز کنن چون تمام دنیای من و تو بازیچه دست اطرافیان ماست.زیاد تند نرو خسته میشی