تبليغاتX
خاطرات عشق
شنبه هجدهم شهریور 1385

خود را بهتر بشناسيد!
تست خودشناسي

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط مهران ضیاتبار  | 

شنبه هجدهم شهریور 1385
زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:12  توسط مهران ضیاتبار  | 

شنبه هجدهم شهریور 1385
دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد... اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي هميشه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:1  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385
Image and video hosting by TinyPic

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:53  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین
      قلب رادر آن منطقه دارد جمعیت زیادی جمع شده بود
      قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان
      با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت
      ناگهان پیرمردی جلو آمد و گفت: قلب من از قلب تو زیباتر است
      مرد جوان و بقیه ی جمعیت با دقت به قلب پیرمرد نگاه میکردند
      قلب او باشدت می تپید
      اما پر از زخم بود قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود و تکه های
       دیگر جایگزین آن شده بود اما  آنها به درستی تکه های خالی را پر
       نکرده بود و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او ایجاد شده بود در
      بعضی نقاط شیارها ی عمیقی ایجاد شده بود که پر نشده بود
      همه با تعجب نگاه میکردند و فکر میکردند چطور چنین ادعایی دارد
      مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: حتما شوخی میکنی…
      قلبت را با قلب من مقایسه کن… قلب تو مشتی زخم و خون و بریدگی است
      پیرمرد گفت:قلب تو به ظاهر سالم است اما من اصلا حاضر نیستم قلبم را
      با قلب تو عوض کنم
      میدانی؟ هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم
      من بخشی از قلبم را جدا کرده و به او بخشیدم گاهی او هم قلبش را به من
      بخشیده که جای آ ن تکه ها گذاشتم اما چون عین هم نبوده گوشه های دندانه
      دندانه در قلبم بوجود آمده است که برایم عزیز است چون یاد آور عشق میان
      دو انسان است
      گاهی هم قلبم را به کسانی دادم اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند
      اینها همان شیارهای عمیق است گرچه درد آور است اما یاد آور عشق است
      امیدوارم این شیارها هم توسط آنها با قطعاتی که در انتظارش هستم پر کنند
      پس حالا دیدی که زیبایی واقعی چیست؟؟؟؟؟
      مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک می ریخت به سمت پیرمرد
       رفت قطعه ای از قلب سالم خود بیرون آورد و با دست لرزان به پیرمرد
      تقدیم کرد پیرمرد آن را گرفت و در قلب زخمی اش جای داد و قطعه ای از قلب
      زخمی خود را در قلب آن جوان گذاشت
      مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود

اما از همیشه زیبا تر بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385
 

آن صبح که تولد نگاهم را


به خورشيد بخشيدم


و در قاب محدود آن پنجره


که به دیوار باز میشد


سایه آدمکهای خواب زده جان گرفتند


دريافتم


که تمام شب

 
ستاره هايی را شماره کرده ام


که هرگز نبودند...!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:12  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385
چه ساده در شهر قلبم پرسه زدی و من چه صادقانه اسیرت گشتم

دیگر تنها چشمانت ستاره ی شبهای تارم بود..

 طنین صدایت لحظه ای رهایم نمیکند!

بر این باور بودم که تنها تو میتوانی سکوت غم انگیزم را بشکنی

ولی افسوس که امروز سکوتی مرگبار بر شهر دلم حکم فرماست..

آری این بار مینویسم اما نه برای تو برای این دل تنها که چه خوش باور

  فریب نگاه دروغت را خورد  و حال بر بخت شومش آه میکشد...

بعد از رفتنت دیگر کسی به شهر دلم راه نیافت.

آری این تنها رد پای توست که شیرین ترین زخم را به سنگفرش قلبم هدیه داد...!!! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:7  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385
الهی که چشمات به راهی بمونه فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی که دستات بشه تشنه ی گل  نمونه تو سختی براتون تحمل

بیاد روزگاری که تنها بمونی   فقط وقت مرگ قدر من رو بدونی

الهی تو غربت یه عمری بسوزی  

بشینی به جاده همش چشم بدوزی

الهی که شبهات بشه بی ستاره  حریر خیالت بشه پاره پاره

یکی هم نباشه که حالت بپرسه

بمیری بپوسی توی درد و غصه

در ارزوهات بشه قفل و بسته بخشکن کلاتون همه دسته دسته

الهی به بستر بیوفته عزیزت

بعد از مرگ یارت یادش نمیره

به خدا التماس کردم به خدا التماس کردمتا عشقت را بر سر راهم قرار دهی

اما کنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر میاورم

نفرین قلبم بر تو باد   نفرین قلبم بر تو باد

تو اونی که هرجا قدم بر میداری

همیشه به روی دلی پا میزاری

نخواستی بدونی تو قدر دلم روچه آسون شکستی دل قابلم رو

واست گریه ی من دیگه بی امونه دل از درد عشقت یه دریای خونه

خدا شاهدم بود که دل داده بودم  اميد عشقت من ساده بودم...!!!

((حامد حاکان))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:1  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385
مذهب
شوخي سنگيني بود

كه محيط با من كرد

و من سالها مذهبي ماندم

بي آنكه خدايي داشته باشم


سهراب

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:20  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه هفدهم شهریور 1385

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

....................................

برای رسیدن به خدا " باید به خودت برسی
خدا در در زبان پارسی به معنی به خود آمدن هست" به خود آ
خود انسان هم وجدان هست
فکر نمیکنید اگه انسان ها یاد میگرفتن انسان باشن " باز این مشکل ها رو داشتن؟؟

انسان خداست گر کفر یا حقیقت محض است این سخن " آری این است حرف من انسان خداست

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:30  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي من حداقل مي تونم بهش ياد بدم که

وقتي شکست با لبه هاي تيزش دست اوني که شکسته رو نبره

                                                            دوست عزیزم یاس مهربون

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:15  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

گلی که همه اوراببویندعطرش راازدست میدهد

چقدر عجیبه : تا وقتی مریض نباشی کسی برات گل نمیاره

تا فریاد نزنی کسی به سویت باز نمیگرده

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد

و تا وقتی که نمیری کسی تو رو نمیبخشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:30  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:24  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
هي بازيگر! گريه نکن! ماهمه مون مثل هميم
صبحا که از خواب پا ميشيم نقاب به صورت مي زنيم
يکي معلم ميشه و يکي ميشه خونه بدوش
يکي ترانه ساز ميشه يکي ميشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماس
گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداس

هر کسي هستي يه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پيله خواب
نقش يک دريچه رُ رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش

کاشکی مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يک نگاه، حتي براي يک نفس
تا کي به جاي خود ما نقابه ما حرف بزنه؟
تا کي سکوتو رج زدن نقش نمايش منه؟

هر کسي هستي يه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پيله خواب
نقش يک دريچه رُ رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش

مي خوام همين ترانه رُ رو صحنه فرياد بزنم
نقابمو پاره کنم، جاي خودم داد بزنم

                                      این هم شعری ه با صدای سیاوش قمیشی شنیده بودید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:14  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 


هر لحظه و هر روز
من در عذابم
بدون تو
تو بايد جلوه صورتت را دوباره نشان دهي
تو بايد سال بعد دوباره برگردي
چشمان تشنه در جستجوي تو خواهند بود
پس به دعاهاي من گوش كن
تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن
ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم 
آه اي صاحب پيروزي
اي پدر همه ما
 
 
چه اين روز روز خوشي باشد و چه زمان غم
قلب من تنها نام تو را مي برد
تو دليل اين زندگي زيبا هستي
تو تنها كسي هستي كه در قلب و روح من است
تو مي تواني هميشه در قلب من ساكن باشي
من مريد تو هستم
من به درگاه تو دعا مي كنم
پس به دعاهاي من گوش كن
تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن
ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم
آه اي صاحب پيروزي
اي پدر همه ما

 


تو كسي هستي كه تمام آرزوهاي ما را برآورده مي كني
تو كسي هستي كه از ما مراقبت مي كني
تو كسي هستي كه زبان قلب ها را مي فهمي
تو كسي هستي كه به آرزوهاي دل ما گوش مي كني ( به تپش هاي قلب ما)
هيچ چيز از تو پنهان نيست ( همه چيز را مي داني)
حالا من چه چيزي مي توانم از تو بخواهم؟
تو متعلق به من هستي و من متعلق به تو
پس به دعاهاي من گوش كن
تو بايد سال بعد دوباره برگردي . به صداي اين مجنون پرشور گوش كن
ما تنها زماني آرامش خواهيم داشت كه يك نظر تو را ببينيم
آه اي صاحب پيروزي
اي پدر همه ما

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:12  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو .
وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو .
وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟
 
خدایا!
همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست وهمین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست .
 
خدایا!
تو منزه تر از آنی که بر زبان ما تنزیه بگذری
و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند .
وتقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:8  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 

اري دوست داشتن زيباست گر چه پايان راه ناپيداست 

 

من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:49  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکنيد قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:45  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

کاش قلبم درد تنهايي نداشت 

سينه ام هرگز پريشاني نداشت

کاش برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت 

  کاش مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:39  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385
صبر کن تا ببینی
چه اندازه تفاوت وجود دارد :
یکی خودخواه ، یکی از خود گذشته !!

یکی با معرفت تا جایی که
اولین و آخرین تو هستی برای او
یکی تا حدّی بی معرفت که ... !!

یکی چنان عاشق که هر بی مِهری را
به جان میخرَد تا یارش ذرّه ای نرنجد
یکی از عاشقی بویی نبرده اما
ادعای عشق ِ او همه جا را متعفن کرده است !!

یکی با درک و فهم بالا
که آرامش می آورد برایت
یکی چنان لاشعور که
فکرش هم می آزارد تو را !!

...
...
...
زنده باد عشق و محبت
مرده باد هوس و ریا !

 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:18  توسط مهران ضیاتبار  | 

example: