تا شقايق هست زندگي بايد كرد..........
پس :
شقايق آخرين عاشق تو بودي،تو مردي و پس از تو عاشقي مرد..........
تا شقايق هست زندگي بايد كرد..........
پس :
شقايق آخرين عاشق تو بودي،تو مردي و پس از تو عاشقي مرد..........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:24  توسط مهران ضیاتبار
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:27  توسط مهران ضیاتبار
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:14  توسط مهران ضیاتبار
|
سايبان آرامش ما ماييمدر هواي دوگانگي تازگي چهره ها پژمرد |
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:36  توسط مهران ضیاتبار
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:59  توسط مهران ضیاتبار
|
چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم ای تحفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
دربند و گرفتار برآن سلسله مویت
از دیده ره کوی تو با اشک گشویم با حال نزارم با حال نزارم
برخیز که داد من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی تا سجده گذارم تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند
ورنه زه وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:20  توسط مهران ضیاتبار
|
شنا را تنها با شنا كردن ميتوان آموخت وعشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد نيايش را تنها با نيايش كردن ميتوان دريافت راه ديگري نيست عشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد اين بدان معناست كه مجبوري به قلمرو عشق وارد شوي بي آنكه چيزي در مورد آن بداني به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت مي طلبد باور همچون گلي مصنوعي است كه از دور گل مي نمايد اعتماد گل سرخ واقعي است ريشه دارد:ريشه هايي درقلبت ودر عمق وجودت تهي از رشك تهي از قدرت طلبي تهي از خشم...تهي از رقابت جويي تهي از خودستايي وتمامي زبانهاي پيرامون آن درعين حال عشق وجودت راسرشار از آن چيزي مي كند كه اكنون براي تو ناشناخته است وجودي مملو ز رايحه پر از نور و لبريز از نشاط
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:14  توسط مهران ضیاتبار
|
به ادامه مطلب برید خیلی جالبه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:47  توسط مهران ضیاتبار
|
قسم به نگاهت به چشم سیاهت که عشق و امید آفریده بسی
چه شب تا سحر در جدایی تو دل تپیده بسی
به یادت چه شبها سرشتم روان از دو دیده بسی
ای غافل از تنهایی من بی تو منم و آهی در روزگار سیاهی
وای از آن شبها آن حکایت ها از برای من آن شکایت ها
رشته ای اگر چه گسسته از برای من جانا قلب من اگرچون شکسته جان فدای تو جانا
روزگارم اگر چه سیه شد آنهمه آرزویم تبه شد کی در آیی زه در جانا
هر شبانگه دو دیده به راهت سینه ام پر زه در دو زه آهت
کی برآید سفر جانا کی برآید سفر جانا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:27  توسط مهران ضیاتبار
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:22  توسط مهران ضیاتبار
|
"از آن زمانی که دست حضرت قابیل آلوده گشت به خون حضرت هابیل"از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
"از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند"از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند،آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد وهی گشت وگشت قرنها از عمر آدم هم گذشت
ای دریغ ای دریغ آدمیت برنگشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:22  توسط مهران ضیاتبار
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:42  توسط مهران ضیاتبار
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:9  توسط مهران ضیاتبار
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:5  توسط مهران ضیاتبار
|
وقتي يك در از شادي ها بسته مي شود. در ديگري باز مي شود اما گاهي ما آنقدر به در بسته اول نگاه مي كنيم كه متوجه باز شدن در در دوم كه براي ما باز شده است نمي شويم

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:19  توسط مهران ضیاتبار
|





لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:39  توسط مهران ضیاتبار
|

زبانم را نمي فهمي ؛ نگاهم را نمي بيني
ز اشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني
سخنها خفته در چشمم ؛ نگاهم صد زبان دارد
سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بيني ؟
سيه مژگان من ؛ موي سپيدم را نگاهي كن
سپيد اندام من ؛ روز سياهم را نمي بيني ؟
پريشانم ؛ دل مرگ آشيانم را نمي جويي
پشيمانم ؛ نگاه عذر خواهم را نمي بيني
گناهم چيست ؛ جز عشق تو ؟
روي از من چه پوشي ؟
مگر اي ماه ؛ چشم بي گناهم را نمي بيني ؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:48  توسط مهران ضیاتبار
|
.... روزای خالی حضور تو دلتنگی هایم بیشتر کرده است ....
.... فهمیدم که چقدر به تو و شنیدن صدای تو محتاجم ....

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:43  توسط مهران ضیاتبار
|
(♣) ..... عزیزم .....(♣)
(♣) همه در خواب بودن جز ماه که به ستاره ها یش می خندید(♣)
(♣) و روزگار که از دل من می پرسید و راه که منتظرم بود (♣)
(♣) درختان تماشایم می کردند و خط سفید جاده که دم از رفاقت میزد (♣)
(♣) ای کا ش که با من بودی و تاریکی را می دیدی که چقدر با محبت بود (♣)
(♣) و غم را می دیدی که چه سرا فکنده در کنارم می آمد (♣)
(♣) و زندگی چه سخت می گذشت. در سینه تنگم نفس سنگینی می کرد (♣)
(♣) دستهایم می لرزید و بغض گلویم را می فشرد (♣)
(♣) همه در خواب بودند .... ولی من تنها بی تو.... (♣)
•••••••••
....( سقف ما هر دو یه سقف دیوارامون یه دیوار )....
....( آسمون یه آسمون بها رامون یه بهار )....
....( اما قلبمون دو تا دستامون از هم جدا )...
....( گریه هامون تو گلو خنده هامون بی صدا )....
....( نتو نستم نتونستم تو رو بشناسم هنوز)....
....( تو مثل گنگی رمزه توی یک کتیبه ای )....
....( که همیشه با منی اما برام غریبه ای )....
....( هنوزم ما می تونیم خورشید و از پشت ابر صدا کنیم )....
....( نمی تونیم ؟ می تونیم! )....
....( بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم نمی تونیم؟ )....
....( هم شب و هم گریه ایم درد تو درد منه )....
....( بگو هم غصه بگو دیگه وقت گفتنه )....
....( بغض ما نمی تونه این سکوت و بشکنه )....
....( مردم از دست سکوت! یکیمون حرف بزنه )....
{♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥}
••••$ من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان $••••
••••$ آ تش زدم کشتم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم $••••
••••$ من ز مقصد ها پی مقصوهای پوچ ا فتادم تا تمام خوبیها رفتند و $••••
••••$ خوبی ماند در یادم $••••
••••$ من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت $••••
••••$ سحرم رفت... عشقم مرد... یارم رفت...$••••
******♠******
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:7  توسط مهران ضیاتبار
|
«« یادته من وتو داشتیم ساده زندگی می کردیم »»
«« از همین چشمای شفاف رفع تشنگی می کردیم »»
«« یه دفعه یه مهمون اومد عقلمو یه جوری دزدید »»
«« دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید »»
«« اولش فکر نمی کردم، که دلم رو برده باشه »»
«« یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه »»

«« امّا نه، گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد »»
«« به تو گفتم و دلت از غصّه من با خبر شد »»
«« اولش گفتم یه حس یا یه احترام سادست »»
«« ولی بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده »»
«« تو بازم طاقت اوردی مثل پونه ها تو پائیز »»
«« سرنوشت تو سفیده، ماجرای من غم انگیز »»
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:1  توسط مهران ضیاتبار
|
عشق تو مرا الست منکم ببعید هجر تومرا ان عذاب لشدید
برگرد لبت نوشته یوحیی ویمیت من مات من العشق فمن مات شهید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:20  توسط مهران ضیاتبار
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:51  توسط مهران ضیاتبار
|
اصلا چه فرقی داره تو دوره ای که همه چیز پول شده اعتماد چه معنی میتونه داشته باشه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:52  توسط مهران ضیاتبار
|
اگر مطمئن هستید کلیک کنبد!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:34  توسط مهران ضیاتبار
|
مرثیه خون
یکی از قبیله ی ما کم شده
یکی رفته تا ابد تا انتها
اون که خوشبختیمو تازه می نوشت
گم شده تو کوچه ی خلوت ما
بوی سدر و بوی کافور و کفن
یکی رفته تا نهایت تا خدا
بوی حلوا، عطر شعر و زمزمه
یکی جون داده دم اقاقیا
شعر بارون و هبوط دغدغه
ناز چشماشو به یغما زد و برد
لحظه ی رفتن چشماش زیر خاک
یکی خندید، یکی صد مرتبه مرد
یکی تن پوش سیاهمو بده
من دیگه مرثیه خون اون شدم
من دیگه تنهایی رو داد می زنم
پیر پیرم دیگه بی نشون شدم
این منم مثل همیشه اما نه
انگار از دست همه خسته شدم
زیر سنگینی بار رفتنش
مثل اون شاعر لب بسته شدم
حالا رفته دیگه باور ندارم
این همه زخمه و غم عادتمه
پشت این دریچه های شب زده
تنهایی ثانیه و دقیقه و ساعتمه
یکی تن پوش سیاهمو بده
من دیگه مرثیه خون اون شدم
من دیگه تنهایی رو داد می زنم
پیر پیرم دیگه بی نشون شدم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:24  توسط مهران ضیاتبار
|
خدا رو شکر کن کودکم که انسان نيستی .....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:21  توسط مهران ضیاتبار
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:49  توسط مهران ضیاتبار
|