تبليغاتX
خاطرات عشق
جمعه سی و یکم شهریور 1385

تا شقايق هست زندگي بايد كرد..........

پس :

شقايق آخرين عاشق تو بودي،تو مردي و پس از تو عاشقي مرد..........

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:24  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه سی و یکم شهریور 1385
اختیار
نمی دانم که ما خوشبختیم یا بدبخت؟
خوشبخت، زیرا عصر ما، عصر تکنولوژی است، عصر همانند سازی، عصر آفریدن
و بدبخت، زیرا که روح ما، خم و ناتوان زیر بار اطلاعات به ذهن حمّالی می دهد

خوشبخت که می توان با جت سریع و سیر، دنیا را کمتر از یک روز دَرنَوردید
و بدبخت که در فشردگی زمان و در حسرت تعطیلات
تنها می توانیم قدم هایمان را از ماشین تا اطاقک کار بشماریم

خوشبخت که می توان کتاب را به صورت الکترونیک خواند و کاغذ مصرف نکرد
و بدبخت که دیگر مرگ درختان به قیمت یک جاده ما را سوگوار نمی سازد

خوشبخت که می توان کلاس عرفان در اینترنت داشت و پیر را پشت شیشه دید
و بدبخت که برای پرداختن کلاس روحمان را زیر منگنه میگذاریم و می فروشیم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پیش، که دنیا دگر دهکده ای است
و بدبخت که در این دهکده همه خسته، همه بیگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانیم و فرشته ها به فرمان ما
و بدبخت که مختاریم
مختار که نابود سازیم مثلث روح و جان و تن
و برانیم گاری علم را در جادهء صاف بشریت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:27  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه سی و یکم شهریور 1385
مارک های تقلبی

 

خیلی جالبه اینطوریش دیگه ای ول داره حتما ببینید


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:14  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه سی ام شهریور 1385

سايبان آرامش ما ماييم

در هواي دوگانگي تازگي چهره ها پژمرد
 بياييد از سايه روشن برويم
بر لب شبنم بايستيم در برگ فرود آييم
 و اگر جا پايي ديديم مسافر كهن را از پي برويم
برگرديم و نهراسيم درايوان آن روزگاران نوشابه جادو سر كشيم
شب بوي ترانه ببوييم چهره خود گم كنيم
از روزن آن سوها بنگريم در به نوازش خطر بگشاييم
 خود روي دلهره پرپر كنيم
 نياويزيم نه به بند گريز نه به دامان پناه
نشتابيم نه به سوي روشن نزديك نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانيم پس به چشمه رويم
دم صبح دشمن را بشناسيم و به خورشيد اشاره كنيم
 مانديم در برابر هيچ خم شديم در برابر هيچ پس نماز ما در را نشكنيم
برخيزيم و دعا كنيم
لب ما شيار عطر خاموشي باد
نزديك ما شب بي دردي است دوري كنيم
 كنار ما ريشه بي شوري است بركنيم
 و نلرزيم پا در لجن نهيم مرداب را ب ه تپش درآييم
آتش را بشويم ني زار همهمه را خاكستر كنيم
قطره را بشويم دريا را نوسان آييم
و اين نسيم بوزيم و جاودان بوزيم
 و اين خزنده خم شويم و بيناخم شويم
و اين گودال فرود آييم و بي پروا فرود آييم
بر خود خيمه زنيم سايبان آرامش ما ماييم
ماوزش صخره ايم ما صخره وزنده ايم
ما شب گاميم ما گام شبانه ايم
پروازيم و چشم به راه پرنده ايم
 تراوش آبيم و در انتظار سبوييم
 در ميوه چيني بي گاه رويا را نارس چيدند و ترديد از رسيدگي پوسيد
 بياييد از شوره زار خوب و بد برويم
چون جويبار آيينه روان باشيم به درخت درخت راپاسخ دهيم
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم هر لحظه رها سازيم
برويم برويم و بيكراني را زمزمه كنيم


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه سی ام شهریور 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:21  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
« به عشق! »


لرد بایرون


برگردان:گلاره جمشیدی

 

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:59  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385

چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم          ای تحفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم رفته است قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم        تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی        وای از شب تارم

دربند و گرفتار برآن سلسله مویت

از دیده ره کوی تو با اشک گشویم       با حال نزارم با حال نزارم

برخیز که داد من بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی        تا سجده گذارم تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند

ورنه زه وجودم اثری هیچ نماند          جز گرد و غبارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:20  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
 

شنا را تنها با شنا كردن ميتوان آموخت وعشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد نيايش را تنها با نيايش كردن ميتوان دريافت راه ديگري نيست عشق را تنها با عشق ورزيدن ميتوان فهميد اين بدان معناست كه مجبوري به قلمرو عشق وارد شوي بي آنكه چيزي در مورد آن بداني به همين دليل است كه عاشق شدن شهامت مي طلبد باور همچون گلي مصنوعي است كه از دور گل مي نمايد اعتماد گل سرخ واقعي است ريشه دارد:ريشه هايي درقلبت ودر عمق وجودت تهي از رشك تهي از قدرت طلبي تهي از خشم...تهي از رقابت جويي تهي از خودستايي وتمامي زبانهاي پيرامون آن درعين حال عشق وجودت راسرشار از آن چيزي مي كند كه اكنون براي تو ناشناخته است وجودي مملو ز رايحه پر از نور و لبريز از نشاط

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:14  توسط مهران ضیاتبار  | 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
  اين روزها هر جا که ميری صحبت از نرگس و شوکت و نسرينه!...

به ادامه مطلب برید خیلی جالبه


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:47  توسط مهران ضیاتبار  | 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385

قسم به نگاهت به چشم سیاهت که عشق و امید آفریده بسی

چه شب تا سحر در جدایی تو دل تپیده بسی

به یادت چه شبها سرشتم روان از دو دیده بسی

ای غافل از تنهایی من بی تو منم و آهی در روزگار سیاهی

وای از آن شبها آن حکایت ها از برای من آن شکایت ها

رشته ای اگر چه گسسته از برای من جانا قلب من اگرچون شکسته جان فدای تو جانا

روزگارم اگر چه سیه شد آنهمه آرزویم تبه شد کی در آیی زه در جانا

هر شبانگه دو دیده به راهت سینه ام پر زه در دو زه آهت

کی برآید سفر جانا کی برآید سفر جانا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:27  توسط مهران ضیاتبار  | 

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
عاشقت خواهم ماند.................... بي انکه بداني . دوستت خواهم داشت .................. بي انکه بگويم . درد دل خواهم گفت ....................... بي هيچ کلامي . گوش خواهم داد .............................. بي هيچ سخني . در اغوشت خواهم گريست ................. بي انکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد .......................... بي هيچ حرارتي . اينگونه شايد احساسم نميرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:22  توسط مهران ضیاتبار  | 

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385

"از آن زمانی که دست حضرت قابیل آلوده گشت به خون حضرت هابیل"از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

"از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند"از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند،آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد وهی گشت وگشت قرنها از عمر آدم هم گذشت

ای دریغ ای دریغ آدمیت برنگشت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:22  توسط مهران ضیاتبار  | 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
يا الهي همه جا نام تو را با دل ديوانه ي خود نجوا كنان فرياد مي زنم همه شب وصال او را پيش چشمانم ترسيم ميكنم چه كنم؟
گر نكنم گريه و زاري ؟ چه كنم گر همه شب از تو نخواهم برساني ، همه دنياي مرا پيش خدايش . گر  تو را در همه جا ناله كنان ميخوانم ، به همه جاه و مقامت سوگند كه خودم ميدانم همه از دوري يارست ولي من چه كنم ؟
اگر از درد براي تو نگويم ؟ چه بگويم ؟
همه ي خانه ي قلبم پر درد است كمكم كن كه دگر تاب ندارم دست اين كوچك دنيا به جزاز تو به كه بند است ؟
تو مكن با من همه كوچك دنيا را ، لحظه ها ميگذرد در غم و شادي چه شود گر همه عمرم به شادي برود
من اگر شب همه شب عجز زنان ناله كنم تو بي دست مرا همره دستان بزرگت بنما پاي اين كوچك دادار جهان را همره خود بنما ، با تو ام اي همه بخشش همه آرامش دنيا گوش كن با تو سخن ميگويم دل آزرده ي ما را همه ي آن دل با وسعت دريا بنما ، همه ي بي تابي امواج مرا ميخواند تو چرا ميگويي كه اگر صبر منم با تو عنان خواهم بود
من اگر با تو نگويم به كه گويم كه دگر تاب ندارم ، گوش كن ! يار مرا ميخواند *

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:42  توسط مهران ضیاتبار  | 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385


رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم

از فراق رخ تو دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم

با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم

عهد و پيمان ز ازل بست دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم

غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم

به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم

از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم

رفته اي از بر مجنون تو مشو غافل از او
كه دو دستش شده كوتاه ز دامان چه كنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:9  توسط مهران ضیاتبار  | 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

 
شب و این سکوت و تنهایی من
قصه ی تکراری گریه و هق هقای من
همیشه کنار این پنجره ی خاطره ها
می شینم ، منتظرم ، بازم میای به یاد من ...
 
همیشه سکوتتُ با گریه هام خرد می کنم
می شکنی این دلمُ بازم فراموش می کنم
می دونی دوست دارم خیلی زیاد ؟
پا گذاشتی تو دلم ، دیگه رهات نمی کنم ...
 
رفتی و بسته شده ، پنجره در نبود تو
چشمه ی ترانه هام ، خشکیده بی نگاه تو
بشکن این فاصله رو ، پرپر شدم ای نازنین
دل من تنگ واسه ، برق چشای ماه تو ...
 
اینا دردای من ِ ،  تو این شبا
آره تو نیستی ولی ، پیچیده عطرت تو هوا
اینا اعجاز فقط نگاه توست
ندیدی چی اومده سر دلم ، ای بی وفا ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:5  توسط مهران ضیاتبار  | 

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

وقتي يك در از شادي ها بسته مي شود. در ديگري باز مي شود اما گاهي ما آنقدر به در بسته اول نگاه مي كنيم كه متوجه باز شدن در در دوم كه براي ما باز شده است نمي شويم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
چند تا عکس زیبا از شهرمون که میتونید ذخیره و با اندازه واقعی ببینید

         

                    

             

                            

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:39  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

 

زبانم را نمي فهمي ؛ نگاهم را نمي بيني

ز اشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني

سخنها خفته در چشمم ؛ نگاهم صد زبان دارد

سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بيني ؟

سيه مژگان من ؛ موي سپيدم را نگاهي كن

سپيد اندام من ؛ روز سياهم را نمي بيني ؟

پريشانم ؛ دل مرگ آشيانم را نمي جويي

پشيمانم ؛ نگاه عذر خواهم را نمي بيني

گناهم چيست ؛ جز عشق تو ؟

روي از من چه پوشي ؟

مگر اي ماه ؛ چشم بي گناهم را نمي بيني ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:48  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

.... روزای خالی حضور تو دلتنگی هایم بیشتر کرده است ....

 

 

.... فهمیدم که چقدر به تو و شنیدن صدای تو محتاجم ....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:43  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

(♣) ..... عزیزم  .....(♣)

 

(♣) همه در خواب بودن جز ماه که به ستاره ها یش می خندید(♣)

 

(♣) و روزگار که از دل من می پرسید و راه که منتظرم بود (♣)

 

(♣) درختان تماشایم می کردند و خط سفید جاده که دم از رفاقت میزد (♣)

 

(♣) ای کا ش که با من بودی و تاریکی را می دیدی که چقدر با محبت بود (♣)

 

(♣) و غم را می دیدی که چه سرا فکنده در کنارم می آمد (♣)

 

(♣) و زندگی چه سخت می گذشت. در سینه تنگم نفس سنگینی می کرد (♣)

 

(♣) دستهایم می لرزید و بغض گلویم را می فشرد (♣)

 

(♣) همه در خواب بودند .... ولی من تنها بی تو.... (♣)

 

 

•••••••••

 

....( سقف ما هر دو یه سقف دیوارامون یه دیوار )....

 

....( آسمون یه آسمون بها رامون یه بهار )....

 

....( اما قلبمون دو تا دستامون از هم جدا )...

 

....( گریه هامون تو گلو خنده هامون بی صدا )....

 

....( نتو نستم نتونستم تو رو بشناسم هنوز)....

 

....( تو مثل گنگی رمزه توی یک کتیبه ای )....

 

....( که همیشه با منی اما برام غریبه ای )....

 

....( هنوزم ما می تونیم خورشید و از پشت ابر صدا کنیم )....

 

....( نمی تونیم ؟ می تونیم! )....

 

....( بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم نمی تونیم؟ )....

 

....( هم شب و هم گریه ایم درد تو درد منه )....

 

....( بگو هم غصه بگو دیگه وقت گفتنه )....

 

....( بغض ما نمی تونه این سکوت و بشکنه )....

 

....( مردم از دست سکوت! یکیمون حرف بزنه )....

 

{♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥}

 

 

 

••••$ من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان $••••

 

••••$ آ تش زدم کشتم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم $••••

 

••••$ من ز مقصد ها پی مقصوهای پوچ ا فتادم تا تمام خوبیها رفتند و $••••

 

••••$ خوبی ماند در یادم $••••

 

••••$ من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت $••••

 

••••$ سحرم رفت... عشقم مرد... یارم رفت...$••••

 

******♠******

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:7  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

««   یادته من وتو داشتیم ساده زندگی می کردیم   »»

 

««      از همین چشمای شفاف رفع تشنگی می کردیم     »»

 

««           یه دفعه یه مهمون اومد عقلمو یه جوری دزدید         »»

 

««         دل تو به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید       »»

 

««      اولش فکر نمی کردم، که دلم رو برده باشه     »»

 

««   یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه   »»

 

 

 

 

 

 

 

««   امّا نه، گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد   »»

 

««        به تو گفتم و دلت از غصّه من با خبر شد       »»

 

««          اولش گفتم یه حس یا یه احترام سادست            »»

 

««            ولی بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده               »»

 

««         تو بازم طاقت اوردی مثل پونه ها تو پائیز     »»

 

««    سرنوشت تو سفیده، ماجرای من غم انگیز   »»

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:1  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

عشق تو مرا الست منکم ببعید هجر تومرا ان عذاب لشدید

برگرد لبت نوشته یوحیی ویمیت من مات من العشق فمن مات شهید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:20  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط مهران ضیاتبار  | 

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:51  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
آه دیگه نمیدونم از چی براتون بگم یا اصلا بهتره که چیزی نگم نمیدونم دیگه باید چیکار کرد یا اصلا از همه مهمتر به کی میشه اعتماد کرد .... نه اعتماد نه بهتره بگیم که به کی میشه امید داشت به بزرگترها یا کوچیکها...

اصلا چه فرقی داره تو دوره ای که همه چیز پول شده اعتماد چه معنی میتونه داشته باشه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:52  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
دوستانی که حوصلشون سر رفته و بی کار هستند رو دکمه زیر کلیک کنن

      اگر مطمئن هستید کلیک کنبد!

     

 

 جدی نگیرید فقط شوخیه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:34  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385

مرثیه خون

 

یکی از قبیله ی ما کم شده

یکی رفته تا ابد تا انتها

اون که خوشبختیمو تازه می نوشت

گم شده تو کوچه ی خلوت ما

 

بوی سدر و بوی کافور و کفن

یکی رفته تا نهایت تا خدا

بوی حلوا، عطر شعر و زمزمه

یکی جون داده دم اقاقیا

 

شعر بارون و هبوط دغدغه

ناز چشماشو به یغما زد و برد

لحظه ی رفتن چشماش زیر خاک

یکی خندید، یکی صد مرتبه مرد

 

یکی تن پوش سیاهمو  بده

من دیگه مرثیه خون اون شدم

من دیگه تنهایی رو داد می زنم

پیر پیرم دیگه بی نشون شدم

 

این منم مثل همیشه اما نه

انگار از دست همه خسته شدم

زیر سنگینی بار رفتنش

مثل اون شاعر لب بسته شدم

 

حالا رفته دیگه باور ندارم

این همه زخمه و غم عادتمه

پشت این دریچه های شب زده

تنهایی ثانیه و دقیقه و ساعتمه

 

یکی تن پوش سیاهمو  بده

من دیگه مرثیه خون اون شدم

من دیگه تنهایی رو داد می زنم

پیر پیرم دیگه بی نشون شدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:24  توسط مهران ضیاتبار  | 

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
روزی پدری همراه پسرش از جنگلی عبور ميکردند ، پدر متوجه روباهی شد که کودکش را به دندان گرفته بود                                          
به فرزندش گفت : پسرم آن دو روباه حيوان هستند ، فرقشان با ما اين است که ، ما قدرت تفکر و اختيار داريم و اونا نفهمند ...

پس کودکم ، خدای را شکر کن که حيوان نيستی ...

روباه کودکش را از دهانش بيرون گذاشت و به کودکش گفت : نگاه کن کودکم ، اون دو موجود انسان هستند، همان هايی که خدا ستمکار ناميدشان ...

کودکم فراموش نکن که خدا روزی تصميم داشت که به ما قدرت تفکر و اختيار بدهد و ما حيوانها آنقدر التماس کرديم تا خدا مارا از اين امتحان بزرگ معذور بدارد

آن وقت اين انسان نادان ، بدون هيچ تاملی اين تحفه را از دست خدا بلعيد ،

 خدا رو شکر کن کودکم که انسان نيستی .....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:21  توسط مهران ضیاتبار  | 

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
من نمي دونم که عشق چيه؟ عاشق کيه؟ حيا چيه؟ بي حيا کيه؟ ولي ميدونم شوري اشک چشمام واسه دوري از تو بوده من نمي دونم کي ميميرم؟ کجا و چه جوري بايد تو خاک بمونم؟ ولي ميدونم خوبه يه روزي با دست تو به زير خاک عشق بپوسم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:49  توسط مهران ضیاتبار  | 

example: