تبليغاتX
خاطرات عشق
جمعه هفدهم شهریور 1385

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین
      قلب رادر آن منطقه دارد جمعیت زیادی جمع شده بود
      قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان
      با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت
      ناگهان پیرمردی جلو آمد و گفت: قلب من از قلب تو زیباتر است
      مرد جوان و بقیه ی جمعیت با دقت به قلب پیرمرد نگاه میکردند
      قلب او باشدت می تپید
      اما پر از زخم بود قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود و تکه های
       دیگر جایگزین آن شده بود اما  آنها به درستی تکه های خالی را پر
       نکرده بود و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او ایجاد شده بود در
      بعضی نقاط شیارها ی عمیقی ایجاد شده بود که پر نشده بود
      همه با تعجب نگاه میکردند و فکر میکردند چطور چنین ادعایی دارد
      مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: حتما شوخی میکنی…
      قلبت را با قلب من مقایسه کن… قلب تو مشتی زخم و خون و بریدگی است
      پیرمرد گفت:قلب تو به ظاهر سالم است اما من اصلا حاضر نیستم قلبم را
      با قلب تو عوض کنم
      میدانی؟ هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم
      من بخشی از قلبم را جدا کرده و به او بخشیدم گاهی او هم قلبش را به من
      بخشیده که جای آ ن تکه ها گذاشتم اما چون عین هم نبوده گوشه های دندانه
      دندانه در قلبم بوجود آمده است که برایم عزیز است چون یاد آور عشق میان
      دو انسان است
      گاهی هم قلبم را به کسانی دادم اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند
      اینها همان شیارهای عمیق است گرچه درد آور است اما یاد آور عشق است
      امیدوارم این شیارها هم توسط آنها با قطعاتی که در انتظارش هستم پر کنند
      پس حالا دیدی که زیبایی واقعی چیست؟؟؟؟؟
      مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک می ریخت به سمت پیرمرد
       رفت قطعه ای از قلب سالم خود بیرون آورد و با دست لرزان به پیرمرد
      تقدیم کرد پیرمرد آن را گرفت و در قلب زخمی اش جای داد و قطعه ای از قلب
      زخمی خود را در قلب آن جوان گذاشت
      مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود

اما از همیشه زیبا تر بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48  توسط مهران ضیاتبار  | 

example: