تبليغاتX
خاطرات عشق
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385


رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم

از فراق رخ تو دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم

با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم

عهد و پيمان ز ازل بست دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم

غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم

به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم

از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم

رفته اي از بر مجنون تو مشو غافل از او
كه دو دستش شده كوتاه ز دامان چه كنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:9  توسط مهران ضیاتبار  | 

example: