در قير شب
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و دي
وار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است
|
رو به غروب
ريخته سرخ غروب جا به جا بر سر سنگ كوه خاموش است مي خروشد رود مانده در دامن دشت خرمني رنگ كبود سايه آميخته با سايه سنگ با سنگ گرفته پيوند روز فرسوده به ره مي گذرد جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پي يك لبخند جغد بر كنگره ها مي خواند لاشخورها سنگين از هوا تك تك آيند فرود لاشه اي مانده به دشت كنده منقار ز جا چشمانش زير پيشاني او مانده دو گود كبود تيرگي مي آيد دشت مي گيرد آرام قصه رنگي روز مي رود رو به تمام شاخه ها پژمرده است سنگها افسرده است رود مي نالد جغد مي خواند غم بياميخته با رنگ غروب مي ترواد ز لبم قصه سرد دلم افسرده در اين تنگ غروب
و شكستم و دويدم و فتادم
درها به طنين هاي تو واكردم هر تكه را جايي افكندم پر كردم هستي ز نگاه بر لب مردابي پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم رفتم به نماز در بن خاري ياد تو پنهان بود برچيدم پاشيدم به جهان بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن و به خود گستردن و شياريدم شب يك دست نيايش افشاندم دانه راز و شكستم آويز فريب و دويدم تاهيچ و دويدم تاچهره مرگ تاهسته هوش و فتادم بر صخره درد از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم لرزيدم وزشي مي رفت از دامنه اي گامي همره او رفتم ته تاريكي تكه خورشيدي ديدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم
مسافر
دم غروب ميان حضور خسته اشيا نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد مي زد خود را مسافر از اتوبوس پياده شد چه آسمان تميزي و امتداد خيابان غربت او را برد غروب بود صداي هوش گياهان به گوش مي آمد مسافر آمده بود و روي صندلي راحتي كنار چمن نشسته بود دلم گرفته دلم عجيب گرفته است تمام راه به يك چيز فكر مي كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود چه دره هاي عجيبي و اسب ‚ يادت هست سپيد بود و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه و بعد تونل ها دلم گرفته دلم عجيب گرفته است و هيچ چيز نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و فكر ميكنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد چه سيبهاي قشنگي حيات نشئه تنهايي است و ميزبان پرسيد قشنگ يعني چه ؟ قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن و نوشداروي اندوه ؟ صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چاي مي خوردند چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي چه قدر هم تنها خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي دچار يعني ..........عاشق و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد و چه فكر نازك غمناكي و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست نه وصل ممكن نيست هميشه فاصله اي هست اگر چه منحني آب بالش خوبي است براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر هميشه فاصله اي هست دچار بايد بود وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد و عشق سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست و عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند نه صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر هميشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند و خوب مي دانند كه هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق در آب هاي هدايت روانه مي گردند و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند هواي حرف تو آدم را عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات و در عروق چنين لحن چه خون تازه محزوني حياط روشن بود و باد مي آمد و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد اتاق خلوت پاكي است براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد دلم عجيب گرفته است خيال خواب ندارم كنار پنجره رفت و روي صندلي نرم پارچه اي نشست هنوز در سفرم خيال مي كنم در آبهاي جهان قايقي است و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است سرود زنده دريانوردهاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم مرا سفر به كجا مي برد ؟ كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟ كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟ و در كدام بهار درنگ خواهي كرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟ شراب بايد خورد و در جواني روي يك سايه راه بايد رفت همين كجاست سمت حيات ؟ من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟ و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر هميشه پنجره خواب را به هم ميزد چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟ درست فكر كن كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟ چه چيز پلك ترا مي فشرد چه وزن گرم دل انگيزي ؟ سفر دراز نبود عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد و در مصاحبه باد و شيرواني ها اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان به جاجرود خروشان نگاه مي كردي چه اتفاق افتاد كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟ و فصل ‚ فصل درو بود و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو كتاب فصل ورق خورد و سطر اول اين بود حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست نگاه مي كردي ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود به يادگاري شاتوت روي پوست فصل نگاه مي كردي حضور سبز قبايي ميان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت كرد ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس هميشه چيزي انگار هوشياري خواب به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت و روي شانه ما دست مي گذارد و ما حرارت انگشتهاي روشن او را بسان سم گوارايي كنار حادثه سر مي كشيم ونيز يادت هست و روي ترعه آرام؟ در آن مجادله زنگدار آب و زمين كه وقت از پس منشور ديده مي شد تكان قايق ذهن ترا تكاني داد غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست هميشه با نفس تازه را بايد رفت و فوت بايد كرد كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ كجاست سنگ رنوس؟ من از مجاورت يك درخت مي آيم كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي شراب را بدهيد شتاب بايد كرد من از سياحت در يك حماسه مي آيم و مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد و ايستادم تا دلم قرار بگيرد صداي پرپري آمد و در كه باز شد من از هجوم حقيقت به خاك افتادم و بار ديگر در زير آسمان مزامير در آن سفر كه لب رودخانه بابل به هوش آمدم نواي بربط خاموش بود و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد و چند بربط بي تاب به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي به سمت پرده خاموش ارمياي نبي اشاره مي كردند و من بلند بلند كتاب جامعه مي خواندم و چند زارع لبناني كه زير سدر كهن سالي نشسته بودند مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند كنار راه سفر كودكان كور عراقي به خط لوح حمورابي نگاه مي كردند و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم سفر پر از سيلان بود و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر گرفته بود و سياه و بوي روغن مي داد و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال كنار هم بودند ميان راه سفر از سراي مسلولين صداي سرفه مي آمد زنان فاحشه در آسمان آبي شهر شيار روشن جت ها را نگاه مي كردند و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند سپورهاي خيابان سرود مي خواندند و شاعران بزرگ به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند و راه دور سفر از ميان آدم و آهن به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت به غربت تريك جوي آب مي پيوست به برق ساكت يك فلس به آشنايي يك لحن به بيكراني يك رنگ سفر مرا به زمين هاي استوايي برد و زير سايه آن بانيان سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت من از مصاحبت آفتاب مي آيم كجاست سايه ؟ ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است و بوي چيدن از دست باد مي آيد و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج به حال بيهوشي است در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را نمي شناسد هنوز برگ سوار حرف اول باد است هنوز انسان چيزي به آب مي گويد و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است و در مدار درخت طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است صداي همهمه مي آيد و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را به من مي آموزند فقط به من و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم و گوشواره عرفان نشان تبت را براي گوش بي آذين دختران بنارس كنار جاده سرنات شرح داده ام به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها تمام وزن طراوت را كه من دچار گرمي گفتارم و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين وفور سايه خود را به من خطاب كنيد به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد و ازحرارت تكليم درتب و تاب است ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد و شاهراه هوا را شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس سپيد خواهد كرد براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت ولي هنوز سواري است پشت باره شهر كه وزن خواب خوش فتح قادسيه به دوش پلك تر اوست هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه به بوي امتعه هند مي رود از هوش و در كرانه هامون هنوز مي شنوي بدي تمام زمين را فرا گرفت هزار سال گذشت صداي آب تني كردني به گوش نيامد و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا نشسته بودم و عكس تاج محل را در آب نگاه مي كردم دوام مرمري لحظه هاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ ببين ‚ دوبال بزرگ به سمت حاشيه روح آب در سفرند جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن كه يك اشاره بس است حيات ‚ ضربه آرامي است به تخته سنگ مگار و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط غبار تجربه را از نگاه من شستند به من سلامت يك سرو را نشان دادند و من عبادت احساس را به پاس روشني حال كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم عبور بايد كرد و هم نورد افق هاي دور بايد شد و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد عبور بايد كرد و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد من از كنار تغزل عبور مي كردم و موسم بركت بود و زيرپاي من ارقام شن است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است
رو به غروب
ريخته سرخ غروب جا به جا بر سر سنگ كوه خاموش است مي خروشد رود مانده در دامن دشت خرمني رنگ كبود سايه آميخته با سايه سنگ با سنگ گرفته پيوند روز فرسوده به ره مي گذرد جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پي يك لبخند جغد بر كنگره ها مي خواند لاشخورها سنگين از هوا تك تك آيند فرود لاشه اي مانده به دشت كنده منقار ز جا چشمانش زير پيشاني او مانده دو گود كبود تيرگي مي آيد دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز مي رود رو به تمام شاخه ها پژمرده است سنگها افسرده است |